سالگرد سعدی
مقايسه ی تطبيقي و تأثر حافظ از سعدي:
- تضمینهای حافظ از شعر سعدی:
سعدی: کجا خود شکر این نعمت گزارم
که زور مردم آزاری ندارم
حافظ: من از بازوی خود دارم بسی شکر
«که زور مردم آزاری ندارم»
سعدی: کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست
یا نظر با تو ندارد مگرش ناظر نیست
حافظ: سر پیوند تو تنها نه دل حافظ راست
«کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست»
سعدی: دنبال تو بودن گنه از جانب ما نیست
با غمزه بگو تا دل مردم نستاند
حافظ: چون چشم تو دل میبرد از گوشه نشینان
همراه «تو بودن گنه از جانب ما نیست»
سعدی: جز این قدر نتوان گفت بر جمال تو عیب
که مهربانی از آن طبع و خو نمیآید
حافظ: «جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب»
که وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را
توجه شود که سعدی گفته است بر جمال تو، و حافظ: در جمال تو.
سعدی: من از آن روز که در بند تو ام آزادم
پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
حافظ: حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
«من از آن روز که در بند تو ام آزادم»
سعدی: در سراپای وجودت هنری نیست که نیست
عیبت آن است که بر بنده نمی بخشایی
حافظ: غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است
«در سراپای وجودت هنری نیست که نیست»
سعدی: بدم گفتی و خرسندم عفاک الله نکو گفتی
سگم خواندی و خشنودم جزاک الله کرم کردی
حافظ: «بدم گفتی و خرسندم عفاک الله نکو گفتی»
جواب تلخ می زیبد لب لعل شکر خارا
توضیح آن که در تضمین اخیر ثبت شد مطابق ضبط سودی، خانلری، جلالی - نذیر احمد، عیوضی - بهروز است. ضبط این بیت در قزوینی، پژمان و قریب به این صورت است: «اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم / جواب تلخ می زیبد لعل لعل شکر خارا»
سعدی: دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
آدمی زاده نگه دار که مصحف ببرد
حافظ: زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد
«دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند»
- اقتباس ها و شباهت ها:
الف. تضمین های جزئی و اخذ و اقتباس های لفظی:
سعدی: درخت دوستی بنشان که بیح صبر برکندم.
حافظ: درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
سعدی: حکم آنچه تو فرمایی، من بنده فرمانم
حافظ: لطف آنچه تو اندیشی، «حکم آنچه تو فرمایی»
سعدی: و اینجا تا ارادتی نیاری سعادتی نبری
حافظ: ارادتی بنما تا سعادتی ببری
سعدی: کس از من سیه نامه تر دیده نیست
حافظ: سیاه نامه تز از خود کسی نمیبینم
سعدی: تو همچنان دل شهری به غمزه ای ببری / که بندگان بنی سعد خوان یغما را
حافظ: فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهر آشوب / چنان بردند صبر از دل که ترکان خان یغما را
سعدی: گویی دو چشم جادوی عابد فریب او / بر چشم من به سحر ببستند خواب را
حافظ: آن چشم جادوانه ی عابد فریب بین / كش كاروان سحر ز دنباله ميرود
سعدی: چندان که باز بیند دیدار آشنا را
حافظ: باشد که باز بینم «دیدار آشنا را»
سعدی: باید که سلامت تو باشد / سهل است ملامتی که بر ماست
حافظ: من و دل گر فدا شدیم چه باک / غرض اندر میان سلامت اوست
سعدی: دلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست
یا: که تماشای دل آنجاست که دلدار آنجاست
حافظ: مایه خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست
سعدی: مطرب همین طریق غزل گو نگاه دار
حافظ: مطرب نگاه دار همین ره که میزنی
سعدی: زنهار از آن تبسم شیرین که میکنی
حافظ: زنهار از آن عبادت شیرین دل فریب
سعدی: با محتسب شهر بگویید که زنهار / در مجلس ما سنگ مینداز که جامست
حافظ: باده با محتسب شهر ننوشی زنهار / بخورد باده ات و سنگ به جام اندازد
سعدی: کار سعدی از آن روز کز تو دور افتاد / از آب دیده تو گویی کنار جیحون است
حافظ: از آن دمی که ز چشمم برفت رود عزیز / کنار دامن من همچو رود جیحون است
سعدی: چه جای پند نصیحت کنان بیهده گوست
حافظ: چه جای کلک بریده زبان بیهده گوست
سعدی: دانی کدام خاک بر سر او رشک میبرم / آن خاک نیکبخت که در رهگذار اوست
حافظ: کحل الجواهری به من آر ای نسیم صبح / زان خاک نیکبخت که شد رهگذار دوست
سعدی: خورشید زیر سایه زلف چو شام اوست
حافظ: خورشید سایه پرور طرف کلاه تو
سعدی: مرا که دیده به دیدار دوست بر کردم
حافظ: منم که دیده به دیدار دوست کردم باز
سعدی: دردیست درد عشق که هیچش طبیب نیست
حافظ: راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
سعدی: با همه آتش زبانی در تو گیرائیم نیست
حافظ: زبان آتشینم هست لیکن در نمیگیرد
سعدی: دولت آن است که امکان فراغت باشد
حافظ: دولت آن است که بی خون دل آید به کنار
سعدی: بر ما آی زمانی که زمان میگذرد
حافظ: خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست
سعدی: باز پیرانه سرم عشق جوانی باز آمد
حافظ: پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
سعدی: غلام همت رندان و پاک بازانم
حافظ: غلام همت آن رند عافیت سوزم
سعدی: گر کند میل به خوبان دل من، عیب مکن
حافظ: گر رود از پس خوبان دل من معذورست
سعدی: نفس عیسویش در لب شکرخا بود
حافظ: معجز عیسویت در لب شکرخا بود
سعدی: یا رب شب دوشین چه مبارک سحری بود
حافظ: چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
سعدی: هر که دانست که منزلگه معشوق کجاست
حافظ: کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست [طبق نسخهء خانلری]
سعدی: ای باد اگر به گلشن روحانیان روی / یار قدیم را برسانی دعای یار
حافظ: ای باد اگر به گلشن احباب بگذری / زنهار عرضه دار بر جانان پیام ما
سعدی: بسا نفس که فرو رفت و بر نیامد کام
حافظ: نفس برآمد و کام از تو بر نمیآید
سعدی: تا بیایند عزیزان به مبارک بادم
حافظ: هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم
سعدی: اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم
حافظ: تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
سعدی: ظاهر آن است که با سابقه حکم ازل
حافظ: نا امیدم مکن از سابقه لطف ازل
سعدی: گر به شخص غایبی در نظری مقابلم
حافظ: که در برابر چشمی و غایب از نظری
سعدی: هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
حافظ: هزار جهد بکردم که یار من باشی
سعدی: با وجودش ز من آواز نیاید که منم
حافظ: که با وجود تو کس نشنود ز من که منم
سعدی: عشق من بر گل رخسار تو امروزی نیست / دیر سالسيت که من بلبل این بستانم
حافظ: عشق من با خط مشکین تو امروزی نیست / دیرگاهیست کزین جام هلالی مستم
سعدی: ز دستم بر نمیخیزد که یکدم بی تو بنشینم
حافظ: گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم
سعدی: درد ما نیک نباشد به مداوای حکیم
حافظ: درد عاشق نشود به به مداوای حکیم
سعدی: مرده از خاک لحد رقص کنان برخیزد
حافظ: تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم
سعدی: خود سراپرده قدرش ز مکان بیرون بود
حافظ: گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است
سعدی: آدمی را که طلب هست و توانایی نیست
حافظ: خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
سعدی: بیداد تو عدل است و جفای تو کرامت
حافظ: بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت
سعدی: که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی
حافظ: هر قبله ای که بینی بهتر ز خود پرستی
سعدی: دعوی بندگی کن و اقرار چاکری
حافظ: اقرار بندگی کن و اظهار چاکری
سعدی: سال وصال با او یک روز بود گویی / و اکنون در انتظارش روزی به قدر سالی
حافظ: آن دم که با تو باشم یک سال هست روزی / واندم که بی تو باشم یک لحظه است سالی
سعدی: گمان مبر که بداریم دستت از فتراک
حافظ: سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک
سعدی: ای ماه سرو قامت، شکرانه سلامت / از حال زیردستان میپرس گاه گاهی
حافظ: ای صاحب کرامت، شکرانه سلامت / روزی تفقدی کن درویش بینوا را
سعدی: مقسمت ندهد روزیيی که ننهادست
حافظ: خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
سعدی: نه در خرابه دنیا که محنت آباد است
حافظ: نشیمن تو نه این کنج محنت آباد است
سعدی: نصیحت همه عالم چو باد در قفس است
حاغظ: نصیحت همه عالم به گوش من باد است
سعدی: قفا خورند و ملامت برند و خوش باشند
حافظ: وفا کنیم و ملامت بریم و خوش باشیم
سعدی: کلید گنج سعادت نصیحت سعدی است
حافظ: کلید گنج سعادت قبول اهل دل است
سعدی: هزار سال جلالی بقای عمر تو باد
حافظ: هزار سال بقا بخشدت مدایح من
سعدی: دعای زنده دلانت بلا بگرداند
حافظ: دعای گوشه نشینان بلا بگرداند
سعدی: هفتاد زلت از نظر خلق در حجاب / بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنیم
حافظ: می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب / بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند
سعدی: بیا تا سر به شیدایی برآریم
حافظ: و گر نه سر به شیدایی برآرم
سعدی: که هیچ نوع نبخشد که باز نرباید
حافظ: زمانه هیچ نبخشد که باز نستاند
ب. شباهت یا اخذ و اقتباس در مضمون و معنی:
سعدی: حاجت مشاطه نیست روی دلارام را
حافظ: به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را
+ فکر مشاطه چه با حسن خداداد کند
سعدی: پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است / تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است
+ شمشیر نیک از آه بد چون کند کسی / ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس
+ چون بود اصل گوهری قابل / تربیت را در او اثر باشد
هیچ صیغل نکو نداند کرد / آهنی را که بد گهر باشد
حافظ: گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد / با طینت اصلی چه کند بدگهر افتاد
+ گوهر پاک بباید که شود طالب فیضی / ور نه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود
سعدی: کس ندیدم که گم شد از ره راست
حافظ: در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
سعدی: ای قناعت توانگرم گردان
حافظ: خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی
سعدی: گر فریدون شود به نعمت و ملک / بی هنر را به هیچ کس مشمار
حافظ: قلندران حقیقت به نیم جو نخرند / قبای اطلس آن کس که از هنر عاریست
سعدی: نه آن چنان به تو مشغولم ای بهشتی روی / که یاد خویشتنمم در ضمیر میآید
حافظ: چنان پر شد فضای سینه از دوست / که فکر خویش گم شد از ضمیرم
سعدی: محک داند که زر چیست
حافظ: کس عیار زر خالص نشناسد چو محک
سعدی: [توانگر] هر شب صنمی در بر گیرد که هر روز بدو جوانی از سر گیرد
حافظ: گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش / تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم
سعدی: علم چندان که بیشتر خوانی / چون عمل در تو نیست نادانی
حافظ: نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس / ملالت علما هم ز علم بی عمل است
سعدی: درویشی به مناجات در میگفت یا رب بر بردان رحمت کن که بر نیکان خود رحمت کرده ای که مر ایشان را نیک آفریده ای...
بدان را نیک دار ای مرد هشیار / که نیکان خود بزرگ و نیک روزند
حافظ: نصیب ماست بهشت ای خداشناس برو / که مستحق کرامت گناهکارانند
سعدی: بزرگی را پرسیدند که با چندین فضیلت که دست راست را هست خاتم در انگشت چپ چرا میکنند؟ گفت ندانی که اهل فضیلت همیشه محروم باشند
حافظ: فلک به مردم نادان دهد زمام مراد / تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس
سعدی: الا ای خردمند پاکیزه خوی / خردمند نشنیده ام عیب جوی
+ کرا زشت خویی بود در سرشت / نبیند ز طاووس جز پای زشت
حافظ: کمال سر محبت ببین نه نقص گناه / که هر که بی هنر افتد نظر به عیب کند
سعدی: اگر ملک بر جم بماندی و بخت / تو را کی میسر شدی تاج و تخت
حافظ: ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام / جمشید نیز دور نماندی ز تحت خویش
سعدی: منه بر جهان دل که بیگانه ایست / چو مطرب که هر روز در خانه ایست
نه لایق بود عیش با دلبری / که هر بامدادش بود شوهری
+ دنیا حریف سفله و معشوق بی وفاست / چون میرود هر آینه بگذار تا رود
حافظ: مجو درستی عهد از جهان سست نهاد / که این عجوز عروس هزار داماد است
+ عروس جهان گرچه در حد حسن است / ز حد میبرد شیوه بی وفایی
+ خوش عروسی است جهان از ره صورت لیکن / هرکه پیوست بدو عمر خودش کاوین داد
+ جمیله ایست عروس جهان ولی هشدار / که این مخدره در عقد کس نمیآید
سعدی: توقع مدار ای پسر گر کسی / که بی سعی هرگز به جایی رسی
+ نابرده رنج گنج میسر نمیشود / مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد
حافظ: سعی نابرده در این راه به جایی نرسی
+ به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید
سعدی: خلاف طریقت بود کاولیا / تمنا کنند از خدا جز خدا
+ ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا
+ جز دوست نخواهم از دوست تمنایی
حافظ: فراق و وصل چه باشد رضای دوست طلب / که حیف باشد از او غیر او تمنایی
سعدی: حقیقت سرایی است آراسته / هوا و هوس گرد برخاسته
نبینی که جایی که برخاست گرد / نبیند نظر گرچه بیناست مرد
حافظ: جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی / غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد
سعدی: شیندم که صاحب دلی نیک مرد / یکی خانه بر قامت خویش کرد
یکی گفت میدانمت دست رس / کزین خانه بهتر کنی، گفت بس
چه میخواهم از طارم افراشتن / همینم بس از بهر بگذاشتن
حافظ: هر که را خواب گه آخر مشتی خاک است / گو چه حاجت که به افلاک کشی ایران را
سعدی: دعات گفتم و دشنام اگر دهی سهل است / که با شکر دهنان خوش بود سؤال و جواب
+ سعدی از اخلاق دوست هرچه برآید نکوست / گو همه دشنام گو، کز لب شیرین دعاست
+ فحش از دهم تو طیبات است
+ گر هزارم جواب تلخ دهی / اعتقاد من آن که شیرین است
+ هر آینه لب شیرین جواب تلخ دهد / چنان که صاحب نوشند ضارب نیشند
+ من دعا گویم اگر تو همه دشنام دهی
حافظ: اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم / جواب تلخ میزیبد لب لعل شکر خا را
+ قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست / بوسه ای چند برآمیز به دشنامی چند
سعدی: دست از دامنم نمیدارد / خاک شیراز و آب رکن آباد
حافظ: نمیدهند اجازت مرا به سیر و سفر / نسیم باد مصلا و آب رکن آباد
سعدی: نماند در سر سعدی ز بانگ رود و سرود / مجال آن که دگر پند پارسا گنجد
حافظ: در کنج دماغم مطلب جای نصیحت / کاین گوشه پر از زمزمه چنگ و ربابیست
سعدی: عوام عیب کند که عاشقی همه عمر / کدام عیب که سعدی خود این هنر دارد
حافظ: ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق / برو ای خواجه عاقل هنری بهتر از این
سعدی: چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی / تو صنم نمیگذاری که مرا نماز باشد
حافظ: میترسم از خرابی ایمان که میبرد / محراب ابروی تو حضور نماز من
سعدی: دو عالم را به یک بار از دل تنگ / برون کردیم تا جای تو باشد
حافظ: عرضه کردم در جهان بر دل کار افتاده / به جز از عشق تو باقی همه فانی دانست
سعدی: عاقبت از ما غبار ماند زنهار / تا ز تو بر خاطری غبار نماند
حافظ: چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را / غبار خاطری از ره گذار ما نرسد
سعدی: تو را چه غم که یکی در غمت به جان آید / که دوستان تو چندان که میکشی بیشند
حافظ: حسن بی پایان او چندان که عاشق میکشد / زمره ای دیگر به عشق از غیب سر بر مییکنند
سعدی: چشمش به تیغ غمزه خون خوار خیره کش / شهری گرفت، قوت بیمار بنگرید
حافظ: چشم تو خدنگ از سپر جان گذراند / بیمار که دیدست بدین سخت کمانی
سعدی: دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت / وقت آن است که پرسی خبر از بغدادم
حافظ: ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز / خرک آن روز که حافظ ره بغداد کند
+ از گل پارسی ام غنچه عیشی نشکفت / حبذا دجله بغداد و می ریحانی
سعدی: نه روز می بشمردم در انتظار جمالت / که روز هجر تو را خود ز عمر می نشمردم
حافظ: بی عمر زنده ام من و این بس عجب مدار / روز فراق را که نهد در شمار عمر
سعدی: رطب شیرین و دست از نخل کوتاه
حافظ: دست ما کوتاه و خرما بر نخیل
سعدی: گرت باری گذر باشد نگه با جانب ما کن / نپندارم که بد باشد جزای خوب کرداران
حافظ: پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان / خیر نهان برای رضای خدا کنند
سعدی: هر که خویشتن رود ره برد به سوی او
حافظ: ... که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد
سعدی: زابل شود هر آنچه به کلی کمال یافت
حافظ: ... که نیستی است سرانجام هر کمال که هست
سعدی: دشنام خوش تر که ز بیگانه دعایی
حافظ: جور از حبیب خوش تر کز مدعی رعایت
سعدی: مشغول تو را گر بگذارند به دوزخ / با یاد تو دردش نکند هیچ عذابی
حافظ: در آتش ار خیال رخش دست میدهد / ساقی بیا که نیست ز دوزخ شکایتی
سعدی: عشق و دوام عاقبت مختلفند سعدیا
حافظ: عافیت را با نظر بازی فراق افتاده بود
سعدی: عیش در عالم نبودی گر نبودی روی زیبا / گر نه گل بودی نخواهندی بلبلی بر شاخساری
حافظ: بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود / این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
سعدی: عمرها در پی مقصود به جان گردیدیم / دوست در خانه و ما گرد جهان گردیدیم
خود سراپرده قدرش ز مکان بیرون بود / آن که ما در طلبش کون و مکان گردیدیم
حافظ: سالها دل طلب جام جم از ما میکرد / و آن چه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است / طلب از گمشدگان لب دریا میکرد
اگر مي خواهي پس از مرگ فراموش نشوي،