فقیر!!!
معلم خواست که نوشتن را شروع کنند و از فقر انشاء بنویسند پسرک دفتر و مدادش را در آورد و شروع کرد، کوتاه نوشت و گویا از فقر گفت و قصه ها و غصه ها بافت:
آقای معلم ما خیلی فقیر هستیم. ما به خدا آقای معلم اونقدر فقیر هستیم که حتی پول نداریم به دربون خونمون بدیم، بابا همیشه به دربون میگوید الان پول ندارم! ما آقای معلم خیلی فقیر هستیم و من از فقر خیلی بدم می آید، همه باغبان های خانه امان هم فقیر هستند، همه آشپزهامان هم فقیرند، دیروز که علی (پسر راننده امان) با پدرش حرف میزد و پول برای یک دفتر نو می خواست خودم شنیدم که پدرش گفت پسرم فعلا پول نداریم و من فهمیدم که راننده هامان نیز فقیرند، حتی همین ......خانم که روزها می آید و خانه را تمیز میکند و حیاط های جلویی و پشتی را آب می پاشد همه ی حوض های خانه را آب کشی میکند و خسته می شود و سر ظهر نون و سبزی میخورد هم شنیدم که گله میکرد که فقیر است. آقای معلم ما میدانم که خیلی فقیریم و اصطبل دارهای خانه امان هم مثل خود ما فقیرند. بله آقای معلم چقدر من فقر را دوست ندارم و چقدر بد است که آدم فقیر باشد. نانواهای تنورخانه ی خانه امان هم مثل ما فقیرند! اصلا آقای معلم من فقر را دوست ندارم! ما، دربونمان، رانده امان آشپزهامان، باغبان ها و اصطبل دارهامان و کارگرهامان و همه نوکرانمان فقیرن! کاش ما فقیر نبودیم آقای معلم! کاش!
اگر مي خواهي پس از مرگ فراموش نشوي،